
پیغام مدیر :

--------------------
كد لینك ما :
آذر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
برای جستجو در همین صفحه وبلاگ واژه كلیدی مورد نظرتان را وارد کنید :
تا به حال نفر از این وبلاگ بازدید كرده اند كه كاربر آنلاین در وبلاگ هستند .
نام قالب:وبلاگ نویس بی تجربه
طراح گرافیكی: محسن احمدی
كدنویسی: مجید شفیعی
تاریخ ساخت: 16/4/1387
كاری از : گروه طراحی سایت سیگنال و ایران گرافیك
لطفا گوسفند نباشید! ( )
سلام!
یکی از اقوام یه کادوی جالب و خنده دار برام آوردن! یه کتاب به نام: لطفا گوسفند نباشید! نویسنده ی این
کتاب آقای محمود نامنی هستن که البته از حرف خیلی از بزرگان و ادیبان و ... استفاده کردن !
همون طور که اسمش جالبه تا اینجایی که من خوندم خودش هم جالبه! و اما تکه ای از این کتاب:
جوانی نزد سقراط آمد و گفت: می خواهم فلسفه را از تو بیاموزم. سقراط گفت: با یقین آمدی؟جوان گفت:
بلی!
آنگاه سقراط جوان را به کنار حوضی آورد و گفت: سرت را داخل آن کن. جوان سرش را داخل حوض
کرد،لحظاتی بعد، سقراط گردن جوان را گرفت و داخل آب نگه داشت. دقایقی چند که آن جوان داشت خفه می
شد و دستهای خود را به نشانه ی تقلا حرکت می داد،سقراط گردن او را رها کرد! جوان نفس نفس زنان سر
خود را بیرون آورد و علت این کار را از سقراط پرسید. سقراط جواب داد: در آن لحظات با تمام وجود خود
چه چیزی را طلب می کردی؟ جوان گفت: فقط هوا را طلب می کردم و بس!
سقراط گفت: حال به خانه برو و فکر کن! اگر به مرحله ای رسیده ای که فلسفه را نیز این چنین- با تمام
وجود- طلب کنی،آنگاه بیا تا فلسفه را به تو بیاموزم!
این بهترین تمثیل است برای چگونه آموختن!
آیا ما برای آموختن به این مرحله رسیده ایم؟!؟!؟!
حرف دل! ( )
سلام!
صبح بود . حس عجیب و غم انگیزی داشتم. شاید دلم گرفته بود. ساعت هفت و نیم راهی دانشگاه شدم. از سرویس دانشگاه پیاده شده بودم ، به طرف ساختمون علوم پایه می رفتم که از مسجد دانشگاه صدای آشنایی بلند شد...
بسم الله الرحمن ارحیم.
اللهم رب النور العظیم و رب الکرسی الرفیع و رب البحر المسجور و منزل التورات و الانجیل و الزبورو ...
آره درست میگی ! دعای عهد...
با غوغایی که توی درونم ایجاد می کرد ، آروم می شدم. سرم رو انداخته بودم پائین . شوق عجیبی داشتم. همون طور به راهم ادامه می دادم. قدمهام کوتاه شده بود و صدا مدام کمتر می شد.می خواستم همون جا وایسم و گوش کنم. خدا رو اونقدر قشنگ صدا بزنم و به خود خدا قسمش بدم که اللهم بلغ مولانا الامام الهادی المهدی القائم بامرک صلوات الله علیه و ...
اما باید می رفتم. کم کم کلاسم داشت دیر می شد. توی راهروهای ساختمون علوم پایه دیگه صدایی نمیومد.
دلم واموند.
آروم وارد کلاس شدم و از راضیه و مریم ( دوستان دانشگاه) پرسیدم: بچه ها صدا رو شنیدین؟؟
گیج بهم نگاه کردن و گفتن : چه صدایی؟؟
- دارن دعای عهد می خونن.
آروم به طرف پنجره ی کنارم رفتم و بازش کردم. صدا خیلی کم میومد. به بچه ها گفتم : دلم واموند.
راضیه گفت: من توی موبایلم دارم می خوای بهت بدم؟
(گاهی اوقات بلوتوس مفید هم پیدا میشه!!
)
صداش رو کم کردم و گوش دادم.خیلی آرام بخش بود. حیف که وسط کار استاد اومد.
بعد از کلاس به این فکر می کردم که چه خدای مهربونی! که با صدا زدنش و حرف زدن باهاش شاد میشی!
چه خدای مهربونی که خودش غم از دلت برمی داره!
خدایا یه دعا رو همیشه تکرار می کردم و حالا هم همون دعا رو می کنم. خدایا هر کسی و هر چیزی رو ازم بگیر اما خودت رو نه!! خدایا به همه ی ما آدمها اجازه بده که وجودت رو حس کنیم و بدونیم که هستی!
یا ارحم الراحمین!
لینك ثابت //***//
..: آخرین ارسال ها :..

لینك ثابت //***//