
پیغام مدیر :

--------------------
كد لینك ما :
آذر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
برای جستجو در همین صفحه وبلاگ واژه كلیدی مورد نظرتان را وارد کنید :
تا به حال نفر از این وبلاگ بازدید كرده اند كه كاربر آنلاین در وبلاگ هستند .
نام قالب:وبلاگ نویس بی تجربه
طراح گرافیكی: محسن احمدی
كدنویسی: مجید شفیعی
تاریخ ساخت: 16/4/1387
كاری از : گروه طراحی سایت سیگنال و ایران گرافیك
اردویی به نام آخر دنیا! ( )
سلام!
از آخر دنیا تا مدرسه ی عشق! اوایل برامون هجی می کردند. عین، شین،قا ف !عشق!
درباره این فکر می کردم که اینجا قراره چی بگن؟؟ در و دیوار عکس شهدا بود و فضا معطر به صلوات. زیاد توجه نمی کردم که چرا ای شکلیه. درسته ! درست فکر می کنی. شهدا... افراد گمنامی بودند که یه زمانی رفتند و حالا بنام شدند. طاهره و زکیه و ملیحه و بچه های تکمیلی تا اسم شهدا توی سخنرانی ها میومد،اشک تو چشم هاشون جمع می شد. نمی فهمیدم... آخه خیلی ها رفتند. همیشه تو فکر می رفتم.
تکه تکه از شهدا برامون گفتند. از فداکاری هاشون!از انسانیتشون!از ... شاید کمی ،خیلی کم، جبهه زنده شد. تو اردوگاه بالایی که کلاسها۱ تشکیل می شد، حس معنوی عجیبی بود.
یه بار که بارونی بودم، رفتم پیش زکیه و طاهره و بردمشون یه گوشه! حرف می زدم.می باریدم.می شنیدم.می دیدم!! وسط حرفهای طاهره اشاره کردم که هیچی نگه.ازش پرسیدم طاهره چرا اینجا اینقدر معنویه؟ انگار بادها هم حرفها رو تایید می کنند.طاهره نگاهی کرد و اشک تو چشماش جمع شد. بهم گفت: آخه اینجا جایی بوده که سربازها رو اعزام می کردند جبهه! این حسها از برکت اونهاست.ساکت شدم و تو دلم گفتم : آره همونهایی که رفتند و دیگه بر نگشتند. شهدا!
توی اختتامیه آقای عبودتیان – اصلی ترین مسئول مدرسه عشق- از حاج آقا صداقت- استاد کلاسهای مهدویت-در مورد محبوب ترین شهید پیش ایشون پرسیدند. انگار سوال خیلی سختی برای حاج آقا بود.مدتی مکث کردند و بعد از شهید علی اصغر شایق گفتند.که سال شهادتشون 85 بود.( هرچیز رو یادم هست می نویسم.) گوش کن. حاج آقا صداقت: علی اصغر شایق داشت می رفت کربلا و اومد خداحافظی.بهم گفت: حاجی دعا کن شهید بشم. دعا کن! بهش گفتم: بادمجون بم آفت نداره برو و برگرد که باهات کار داریم. وقتی برگشت زخمی بود... ( حاج اقا سرشون رو انداختند پائین و آروم اشک می ریزند. بعضی از بچه ها اشک تو چشماشون جمع شده بود ) رفتم دیدنش . گفت:دیدی حاجی دعا نکردی. بهش گفتم : دیدی گفتم بادمجون بم آفت نداره .بهم نگاهی کرد و گفت: هنوز وقت هست. هنوز وقت هست . همراه بچه ها رفته بودم اردو که خانمم زنگ می زنه !
- حاج آقا نمیای تشییع جنازه؟ - ( یکی دیگه از دوستام همون اواخر فوت کرده بود ) خانم تشییع جنازه که دیروز بود. – نه ! تشییع جنازه ی شهید شایق رو میگم.
گوشی از دستم افتاد. به حرفهای علی اصغر فکر می کردم . دیدم او هم رفت. من نتونستم شییع جنازه هم برم. نتوستم.
همه ی بچه ها داشتند گریه می کردند.
حاج آقا نجم الهدی: من رفتم تشییع جنازه و خودم هم شهید رو بردم تو قبر. مدتی بود می خواستم بطلبنم برم کربلا! 20 دقیقه بعد از خاکسپاری شهید، یکی از مسئولین کاروانها اومد گفت: حاج اقا بیاین بریم کربلا!!! ... فهمیدم شهید شایق حاجتم رو داده.
فضا سبز بود و بچه ها گریه می کردند. همه چشمهاشون رو قایم می کردند. همه شونه هاشون تکون می خورد. توی دلم شهادت رو فهمیدم.مقامشون رو حس کردم. غبطه خوردم .خیلی!
آقای عبودتیان: قرار نبود اینجوری بشه ها . قرار بود اختتامیه شاد باشه اینم یه جور شادیه دیگه! حالا که دلهاتون اومد بیاین بریم مشهد... و همچنان بارون اشکها ادامه داشت....
بعد از اختتامیه عده ای هنوز مونده بودیم. نمی خواستیم برگردیم به دنیا. می گفتیم کاش واقعاً آخر دنیا بود. بچه ها همدیگه رو بغل می کردیم و گریون خداحافظی می کردیم. به ملیحه گفتم اینجا خیلی چیزها فهمیدم. نمی دونم چی شد که اومدم. ملیحه گفت: شهدا آوردنت. بهش نگاه کردم. زد زیر گریه! بهم گفت:شهدا رو از دست نده! ....
آره ما شهدا رو از دست دادیم اما شهدا همیشه زنده اند.
اینهایی که گفتم یه کوچولو از فضا و حال و هوای اونجا بود. اما هنوز خیلی بحثها و خیلی صحبت ها در مورد کلاسها و موضوعاتشون و ... مونده. اینها رو گفتم تا کمی فضا رو حس کنی و بعد مباحث و کلاسها رو بگم.
۱-نه!تو ذهنت کلاسهای مدرسه رو نیار آخه هیچ شباهتی نداشتند. توی فضای باز، زیر درختها،صدای هوهوی باد..
کمی از خودم! ( )
سلام!
می خواستم یه خرده از خودم ، دغدغه هام و دنیام بگم. می خواستم از کنکوری بودنم تا یک ماه پیش بگم. از کنکور 86 و نتیجه ها و تعجبم!!و از حالا و انتخاب رشته. قبل از کنکور هم اینقدر اضطراب نداشتم که حالا دارم. نمی دونم اما دیدم همه ی اینها دغدغه های خودمه و شاید دیگران اصلاً حوصله ی خوندنش رو نداشته باشن. اما ...
با خودم گفتم هر فردی توی ذهنش هزارها داستان داره که هزارها خاطره ست. یاد بهترین خاطراتم در بهترین سال زندگیم افتادم.سال تحصیلی 84-83 ، سال دوم دبیرستان ، سال هفتمین دوره ی جشنواره ی جوان خوارزمی . یاد تابستون همون سال و انجمن ادبی!! یاد کارگاه افتادم. کارگاهی که اسمش رو گذاشته بودم کارگاه زندگی . 2تا اتاقی که برای من همه ی دنیا بود.دلم تنگ شده ، برای زندگی ! یا به قول خودم توی نوشته های قدیم زندگی عملی!! دلم حتی برای ناامیدکننده ترین لحظات و سوختن قسمت سخنگوی دستگاه و بی صداشدن اون تنگ شده! محبوبه جان یادت هست؟؟ دلم برای تاتی تاتی رفتن اون دستگاه قدیم که باید ثابت می بود تنگ شده. ( دستگاه اولیه ی مدل 2. که بعد از اون سومین دستگاه هم ساخته شد) دلم برای صدای دستگاه که بگه 5000 ریالی و بنویسه 500 تومانی تنگ شده . یادش بخیر! دست کسانی که کمکمون کردند درد نکنه. بارها توی دفترچه ی قدیمم نوشتم اساتید متشکرم . ممنونم. اما ....
قدر استاد نکو دانستن حیف ! یاد نداد استادم.
شاید بعدها بنویسم . آخه خیلی توی دفترهام نوشتم اما ... اینجا هنوز برام نا مانوسه
می دونی چرا به کارگاه و گذشته و خاطراتش فکر می کنم؟ چون انتخاب رشته رو انتخاب بین بازگشت به کارهای عملی اون دنیای قشنگ و گفتن برای همیشه خداحافظ می دونم. چون از نتیجه ش می ترسم. من هم برای ایرانم نقشه ها دارم.
خدایا به همه ی آدمها کمک کن. به من و امثال من هم کمک کن که هرچی به صلاحمونه همون بشه. یا میشه گفت : خدایا مرا آن ده ، که آن به!
لینك ثابت //***//
( )
سلام!
نمی دونم چرا اما فعلاً مطالبم همه یک تیپه . هر چند از این مدل خیلی خوشم میاد اما تنوع هم لازمه. انشاالله برای مطلب بعدی یه فکری می کنم فعلاً که نرسیدم چیز دیگه ای یا یکی از متنهای خودم که به غیر از این موضوع باشه رو مرتب کنم اما این نوشته ی خانم عرفان نظرآهاری هم خیلی خیلی قشنگه.
قطاری به مقصد خدا
قطاری به مقصد خدا می رفت.لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست .کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق تواًمان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرنها گذشت اما از بی شمار آدمیان جز اندکی بر آن سوار نشدند.
ازجهان تا خدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاهی که قطار می ایستاد کسی کم می شد. قطار می گذشت و سبک می شد.زیرا سبکی قانون خداست.
قطاری که به مقصد خدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت:اینجا بهشت است مسافران بهشتی پیاده شوند.اما اینجا ایستگاه آخرین نیست.مسافرانی که پیاده شدند، بهشتی شدند .اما اندکی ، باز هم ماندند.قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:درود بر شما! راز من همین بود.آنکه مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید،دیگر نه قطاری بود و نه مسافری و نه پیامبری.
عرفان نظر آهاری ، کتاب پیامبری از کنار خانه ی ما رد شد.
لینك ثابت //***//
حرف دل! ( )
سه روز نیستم.قصد رفتن کرده ام .فکر می کنم درباره ی این کار هیچ نمی دانم.حس عجیبی دارم. حس دل تنگی ، دل سنگی ، حس بد نفهمیدن و ندیدن.حس سنگینی. کوله بار سنگهای سیاه گناهم بدجور روی شانه هایم شنگینی می کند . نمی بینم . نمی دانم چرا! مدتی ست نابینا شده ام و این حس آزارم می دهد.دورم و حس دوری زجرم می دهد.اسیرم به زمین و نمی دانم چرا! اما..
دوست دارم با یگانه ی عالم تنها باشم .همه ی ما آدمها لحظه هایی داریم که مائیم و خدایمان و گاه مائیم و آسمانیان و پاکان درگاهش. و اینها زیباترین لحظات عالم است.آنگاه که در موج ناآرام اشکهایمان، بیشترین آرامش را داریم.آنگاه که با حسی خاص با کسی که نمی بینیمش و می بینیمش حرف می زنیم .
چقدر سیاهم . امیدوارم این سه روز سفید شوم و همرنگ نور.امیدوارم دیده ام را برگردانند.
به جایی می روم که یکی از زیباترین مکان های عالم است.جایی که بوی گل بوته ی آرامش همیشه به مشامت می رسد.جایی که انگار چند قدمی بیشتر با در آشنای یک عبور و اتاق انتظار آسمان فاصله ندارد.
کاش تو هم بیایی! تو را می گویم هم جنس من آدم خاکی!
خوشا به حال آنهایی که بارها رفته اند . خوشا به حال آنهایی که نه تنها این سه روز ، بلکه هر روز و هر لحظه به یاد خدایند.خوشا به حال خوبان . خوشا به حال سفیدپوشان .خوشا به حال پاکان و بدا به حال من که هیچ کدام نیستم.و خدا را شکر که حداقل می دانم و می خواهم باشم.
خدای من ! خودت را شکر!
خدایا! به ما آدمیان کمک کن تا بفهمیم ، زیباترین بعد وجودیمان ایمان است.
خدایا! به ما آدمیان کمک کن تا بفهمیم ، بدون رنگ تو داشتن هیچیم و پوچ.
لینك ثابت //***//
اثری از بودن ( )
سلام! خواستم قلمی بردارم. اثری بگذارم. اثری از بودن. که بگویم ، من اینجا بودم.نیک می دانم: همگان می گذرند.ثانیه ها در گذرند. نه درنگی جایی، نه که اینجا مانی. آدمی می گذرد .می گذارد اثری.ردپایی ، قدمی! آنچه تنها ماند،خاطره ای، اثری بر جانی! یا که خطی، اثری از بودن! بس چه زود می گذرد.آه! که دیر می گذارد اثرش. او که تنها می داند همه را می خواند . تا به سویش بروند.تا زجوشش گویند. جوش عشق،جوش عاشق،راه عشق،عشق پاک الله. هرکه این عشق با اوست، تقوا، حق ، یار اوست.
لینك ثابت //***//
..: آخرین ارسال ها :..

لینك ثابت //***//